گنجشک وخدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت: من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را درخود نگه میدارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا زیر لب. لب به سخن گشود بامن بگو ازانچه سنگینی سینه توست گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام تو همان را از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟؟ چه میخواستی از خانه ام؟ کجای دنیا راگرفته بودم؟ و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست. سکوتی درعرش طنین انداز شد. فرشتگان هم سر به زیر انداختن. خداگفت: ماری در لانه تو بود. بوی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند انگاه تو ازکمین مار پرگشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: وچه بلاها که به واسطه محبتم ازتو دورکردم و تو ندانسته به دشمنی ام پرداختی. اشک دردیدگان گنجشک نشسته بود. ناگهان چیزی دردرونش فروریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد!!!!گریهگریه

                                                                                         راسی میدونستی اگه گنجشک گریه کنه میمیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

/ 4 نظر / 12 بازدید
سحر

سلام. همین الان با وبلاگ شما آشنا شدم، یه کوچولو نگاه کردم، به نظر جالب و مفیده. براتون آرزوی بهترینها رو دارم. موفق باشی.[گل]

دختری از کام به کام

سلام ربات نيستم عقل و اختيار دارم اين از اين :دي وبلاگتم همچين بمون چسبيد حاالا يک راه بيشتر نداري يا بيخيال نظر من بشي و پاکش کني يا ادامه اش رو بخوني ؟ . .http://www.combecom.com .http://www.romankhane.ir . ادامه اش اينه مطالبتو بيار با ما به اشتراک بگذار تا ما هم استفاده کنيم از طرفي ديگر اگر مايل بودي تبادل لينک هم ميکنيم بنا به سليقه ي خودت

هانیه

ممنون به وبلاگم امدی خسته نباشی وبلاگت عالی ممنون بازم بیا به وبلاگم[گل]

ویدا

سلام عالی بود ممنون که سر زدی